-تصمیم هایی که زیر باران یا حتی بعد از آن گرفته می شوند،درستند.اما آدم ها فکر می کنند احساسی اند.محل آن تصمیم ها نمی گذارند.
-برای آرزویی که شب شهاب بارانی که در بالکن خانه ی نهال اینا خوابیده بودیم،به وجود آمد،با من بزرگ شد،شکل گرفت،هدف درس خواندن و دانشگاه قبول شدنم شد،مثل یک امامزاده مقدس بود،بارها عزاداری کرده ام.هنوز هم می کنم.اما راضی ام.راضی ام.راضی ام.پروردگارا شکر.قیمت داشت آن آرزو.هدف وسیله را توجیه نمی کرد.تمام شد.خداحافظ تلسکوپ هابل که در خواب هایم بودی.سلام دنیای پیش رو.
-زمستان بود،یکی از روزهای برفی، که فهمیدم علیرضا چه قدر خوب است.
-در یکی از روستاهای محروم مرزی کردستان،یک هفته قبل از رفتن ما یکی از گروهک های تروریستی چوپانی را ربوده بودند و من همه ی بعد از آن روز فکر می کردم نکند قاتل استاد من هم قبل دوره های آموزشی اش چوپانی ساده بوده؟
-من دست و دلم نمی رود آن تکه ی دعای عهد را بخوانم که می گوید اگر آمدی و من نبودم،من را از قبرم بیرون بیاور...نامردی ست.زورم می آید این تکه را بخوانم.تو بیایی و من نباشم.
-آن روز.آن روز بی مرز و بی دیوار.
-این جا دیگر نخواهم نوشت.حلال کنید همه ی روزهای اینجا با هم بودنمان را.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست