این تو بمیری هم لنگه ی همان قبلی هاست،باور کن!

قهر کرده ایم باز.سر یک موضوعی که فردایش اگر از جفتمان بپرسند سر چی دعوا کردید یادمان نمی آید.داریم توی ذهنمان برای هم خط و نشان می کشیم.این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!دیگر شورش در آمده (یا شورش را درآورده).این قدر گذشت نمی کردیم کار به این جا نمی رسید،(حالا مگه این جا کجا هست؟)،دو روز محلش نگذاریم درست می شود(تو بگو دو تا نیم ساعت!میشه؟)

او می رود پای تلویزیون.با صدای قطع یکی از برنامه هایی که در حالت عادی نگاه چپ بهشان نمی اندازد را با یک حالتی که انگار چه قدر برنامه ی جالبی ست،می بیند.من هم می روم توی اتاق ،یک جایی در دیدرس او و خودم را یا با لپ تابم یا با یک کتاب صد بار خوانده مشغول می کنم که ببیند که زندگی من خیلی عادی و خوب در جریان است.(اگر دعوا خیلی شدید بوده باشد او وسط برنامه ی بی ربطی تلویزیونی اش الکی می خندد  و من هم تلفن را بر می دارم و به یکی زنگ می زنم و تا می توانم الکی خوش و بش می کنم)

این حالت خیلی دوام بیاورد یک ربع است.بعد بی قراری هایمان شروع می شود.صدای جابجایی یک بند او روی مبل می آید و صدای نچ های من.این یکی هم نهایت ده دقیقه ست.بعد راه می افتیم دور خانه،در حالی که سعی داریم به هم نخوریم،انگار که داریم دنبال یک چیز مهمی می گردیم یا واقعا آن دور و اطراف کاری داریم.این یکی هم 5 دقیقه.

بعد یکی مان،هیچ فرقی هم نمی کند کی،"ب" ببخشید را می گوید.بعد آن یکی با خوشحالی اصرار می کند که اصلا لازم نیست بگویی بخشید چون تقصیر من بوده و... چند تا تحلیل از این که چی شد این دعوا شروع شد و خب حالا چی شام بخوریم و دیدی یادمان رفت لباس ها را از خشکشویی بگیریم و راستی فردا باید خانه ی مامانم هم برویم و تو یادت نره دوباره که فردا سه شنبه ست،به دندان پزشکت بزنگی.

و آن وقت است که با خودمان فکر می کنیم ما که این قدر عاشقیم،چه طور نیم ساعت پیش فکر می کردیم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست؟!

قانون

 

 گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

 

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود..

استراحت

از دیروز تا حالا هر کسی آمد بهم بگوید :"میدون کاج"،"دیروز تو میدون کاج"،"می دونی تو میدون کاج..." سرم را به نشانه ی در جریان بودن تکان دادم در حالی که اصلا در جریان نبودم و حالا هم نیستم و نمی خواهم هم که باشم!

با خودم فکر کردم هیچ جای دنیا کم و زیاد نمی شود اگر من بی جنبه ندانم که در میدان کاج چه اتفاقی افتاده؟جز این که چند روز بروم توی فکر و سردرد و احساس نا امنی...

به هرحال!

از این تصمیمم راضی ام.

صادقانه

دلم برای دانشکده و بچه ها تنگ شده.

پ.ن:مراد از دانشکده،دانشکده فیزیک است.

خواب های رنگی

کلاس شلوغ است.صدا به صدا نمی رسد.داداش ریحانه می آید صدایش می کند که امروز نوبت اوست که گوسفندان را ببرد چرا.ریحانه خداحافظی می کند و از زیر تک درخت سایه دار دشت که خانم معلم بهش تکیه زده سرازیر می شود به سمت گله شان.بچه ها دارند سعی می کنند ریتم شعر را دقیقا همان طوری که خانم معلم گفته تکرار کنند.یک بند وول می خورند.بوی پشگل می آید و صدای گاو می پرد وسط حرف های خانم معلم.همه می خندند.خود خانم معلم هم می خندد.بچه ها خنده ی خانم معلم را که می بینند،انگار که تازه اجازه ی خندیدن پیدا کرده باشند،ریسه می روند.مادر یکی از بچه ها نزدیک می شود.کشک و گردو آورده برای خانم معلم.قر و قاطی لری و فارسی از خانم معلم تشکر می کند و می پرسد بچه اش چه جور است؟معلوم است که عالی ست.همه شان خوبند.مادر با خنده ای تلخ می گوید که پدرش گفته تا پنجم بیشتر نباید بخواند.حالا که آمده سر کلاس نشسته هوایی نشود.کلاس ساکت است.بچه ها دارند گوش می کنند.خانم معلم چیزی ندارد بگوید.دست هایش خالی ست.مثل همیشه.حرف های مادر بوی التماس می دهد.معلوم است.التماس این که مثلا یکی از پسر های همراه تیم بیاید و با پدرش صحبت کند که بگذارد ادامه بدهد،بیشتر از پنجم بخواند.خانم معلم چیزی نمی گوید.این پدر را راضی کنند بقیه چه؟دست هایش خالی ست.تشکر می کند بابت گردو و کشک.مادر بغض کرده می رود و خانم معلم برای این که جو را تغییر دهد (بیشتر برای خودش) می گوید بچه ها شعری را که تمرین کرده اند با صدای بلند برایش بخوانند.بچه ها آن قدر داد می زنند که نا خودآگاه روی دو زانو بلند می شوند.اسبی که در آن اطراف  پرسه می زند توجهش جلب می شود و با تعجب بر می گردد سمت صدا.بچه ها شعرشان که تمام می شود به افتخار خودشان دست می زنند و خانم معلم وانت تیم را که توی جاده میبیند می گوید دیگر کافی ست.بچه ها می دوند سمت خانم معلم که تا از روی زمین بلند شد چادرش را بتکانند.دعواشان شده سر این که کی بتکاند و آن قدر محکم چادر خانم معلم را می تکانند که خانم معلم دردش می گیرد و خنده.بعد نوبت آویزان شدن به چادرش است تا دم در وانت.یک دست به چادر و یک دست به نقاشی هایشان و مداد رنگی هایی که خانم معلم داده.یکی از بچه ها تا خداحافظی های خانم معلم تمام نشده می آید جلوی پایش و شاکی می شود که مداد صورتی سه روز است دست زهراست و مگر قرار نبود که امروز رنگ هایشان را عوض کنند؟!خانم معلم به زهرا می گوید که صورتی را بدهد و قهوه ای را بگیرد اما زهرا همین طور که دارد صورتی را می چپاند توی دامنش با لهجه ی شیرینش می گوید که خانم،خانه س!خانم معلم می گوید که هر کی بیشتر از سه روز یک رنگ دستش باشد دیگر بهش رنگ جدید نمی دهیم و رنگ زهرا می پرد و دست می کند توی دامنش و  می گوید آهان خانم !این جا بود که!بچه ها دارند شلوغی های دم آخرشان را هم سر می دهند و از خانم معلم قول می گیرند،قول قول قول که فردا هم بیاید.حتما می آید.به شرط این که فردا همه تکلیف هایشان را انجام داده باشند.نه مثل امروز که چند نفر تنبلی کرده بودند.بچه ها شروع می کنند به فخش دادن و دعوا کردن با نقص تکلیفی های بیچاره و خانم معلم که دارد سعی می کند این آخری را هم ختم به خیر کند می گوید که مگر نمی دانند خانم معلم خیلی از دست بچه هایی که حرف زشت می زنند ناراحت می شود؟بچه ها ساکت می شوند.رسیده اند دم وانت و جلوی راننده وانت که از محلی هاست رویشان نمی شود شلوغ بازی در بیاورند.خداحافظی می کنند و قول خانم معلم را بهش یادآوری می کنند و خانم معلم فکر می کند از همین حالا باید بچه ها را برای دو هفته ی آینده که یک روز دیگر نمی تواند چنین قولی بدهد،آماده کند.می نشیند توی وانتی که در جهت غروب آفتاب حرکت می کند و با بقیه ی خانم معلم ها شروع می کنند به پرحرفی راجع به روزشان،شاگردهایشان و ماجراهایشان.و بعد همه با هم فکر می کنند که لیاقت این همه محبت را دارند؟

.

.

.

حالا خانم معلم در مانده!در مانده که چه جوری به بچه های روستایی که موبایل هم داخلش آنتن نداشت برساند که چه قدر دلش برایشان تنگ شده و چه قدر خواب دامن های رنگی شان و مداد رنگی هایی که به ته رسیده اند را می بیند؟!