این تو بمیری هم لنگه ی همان قبلی هاست،باور کن!
او می رود پای تلویزیون.با صدای قطع یکی از برنامه هایی که در حالت عادی نگاه چپ بهشان نمی اندازد را با یک حالتی که انگار چه قدر برنامه ی جالبی ست،می بیند.من هم می روم توی اتاق ،یک جایی در دیدرس او و خودم را یا با لپ تابم یا با یک کتاب صد بار خوانده مشغول می کنم که ببیند که زندگی من خیلی عادی و خوب در جریان است.(اگر دعوا خیلی شدید بوده باشد او وسط برنامه ی بی ربطی تلویزیونی اش الکی می خندد و من هم تلفن را بر می دارم و به یکی زنگ می زنم و تا می توانم الکی خوش و بش می کنم)
این حالت خیلی دوام بیاورد یک ربع است.بعد بی قراری هایمان شروع می شود.صدای جابجایی یک بند او روی مبل می آید و صدای نچ های من.این یکی هم نهایت ده دقیقه ست.بعد راه می افتیم دور خانه،در حالی که سعی داریم به هم نخوریم،انگار که داریم دنبال یک چیز مهمی می گردیم یا واقعا آن دور و اطراف کاری داریم.این یکی هم 5 دقیقه.
بعد یکی مان،هیچ فرقی هم نمی کند کی،"ب" ببخشید را می گوید.بعد آن یکی با خوشحالی اصرار می کند که اصلا لازم نیست بگویی بخشید چون تقصیر من بوده و... چند تا تحلیل از این که چی شد این دعوا شروع شد و خب حالا چی شام بخوریم و دیدی یادمان رفت لباس ها را از خشکشویی بگیریم و راستی فردا باید خانه ی مامانم هم برویم و تو یادت نره دوباره که فردا سه شنبه ست،به دندان پزشکت بزنگی.
و آن وقت است که با خودمان فکر می کنیم ما که این قدر عاشقیم،چه طور نیم ساعت پیش فکر می کردیم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست؟!
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست