-تصمیم هایی که زیر باران یا حتی بعد از آن گرفته می شوند،درستند.اما آدم ها فکر می کنند احساسی اند.محل آن تصمیم ها نمی گذارند.

-برای آرزویی که شب شهاب بارانی که در بالکن خانه ی نهال اینا خوابیده بودیم،به وجود آمد،با من بزرگ شد،شکل گرفت،هدف درس خواندن و دانشگاه قبول شدنم شد،مثل یک امامزاده مقدس بود،بارها عزاداری کرده ام.هنوز هم می کنم.اما راضی ام.راضی ام.راضی ام.پروردگارا شکر.قیمت داشت آن آرزو.هدف وسیله را توجیه نمی کرد.تمام شد.خداحافظ تلسکوپ هابل که در خواب هایم بودی.سلام دنیای پیش رو.

-زمستان بود،یکی از روزهای برفی، که فهمیدم علیرضا چه قدر خوب است.

-در یکی از روستاهای محروم مرزی کردستان،یک هفته قبل از رفتن ما یکی از گروهک های تروریستی چوپانی را ربوده بودند و من همه ی بعد از آن روز فکر می کردم نکند قاتل استاد من هم قبل دوره های آموزشی اش چوپانی ساده بوده؟

-من دست و دلم نمی رود آن تکه ی دعای عهد را بخوانم که می گوید اگر آمدی و من نبودم،من را از قبرم بیرون بیاور...نامردی ست.زورم می آید این تکه را بخوانم.تو بیایی و من نباشم.

-آن روز.آن روز بی مرز و بی دیوار.

-این جا دیگر نخواهم نوشت.حلال کنید همه ی روزهای اینجا با هم بودنمان را.

بلا

یک بلای ناجوری آورده اینترنت سر ما.این جوری که من می آیم این جا،در این پیج وبلاگم می نویسم:لعنت خداوند بر شما!این چه طرز راهیان نور بردن است؟این چه طرز بزرگداشت شهداست؟خدا کند خدا طبقه ی جدیدی در جهنم بیافریند برای کارهای شما.

بعد خالی می شوم تا حدودی.اگر این پیج نبود،اگر فحش های دیگران را به باعث و بانیان این حادثه توی فیس بوک و این ور و آن ور لایک نکرده بودم،بعد از این که می دیدم تلویزیون دارد با پررویی تشییع جنازه ی این بچه ها را نشان می دهد و روی تصویر هم خداحافظ خواجه امیری را گذاشته و با وقاحت زوم می کند روی صورت پدران و برداران بیچاره ی آن بچه ها،می رفتم تک تک شیشه های آموزش و پرورش را می شکستم و سقفش را می آوردم پایین.من که تنها نبودم.هزاران نفر دیگر هم مثل من بودند که اینترنت این طور منفعلشان نکرده بود.همه می ریختیم آن جا.درسی می دادیم بهشان.ولی ما جلوی ساختمان آموزش پرورش نیستیم.ما الآن پشت لپ تاپ هایمان داریم عکس های حادثه را توی وبلاگ و فیس بوک و پلاس و این طرف و آن طرف به اشتراک می گذاریم و زیرش هم بد و بیراه می نویسیم.همین.البته که تمامش اینترنت نیست.ترس ما هم هست.ولی اینترنت ما را گذاشته این پشت و پسل ها.این جا که به همین حد بسنده می کنیم.

پ.ن:کاش آهنگری بودم با پیشبندی چرمی.کاش اگر من هم نبودم، کس دیگری بود.

آهنگ ها نمی دانم بگویم مثل چی ها هستند ولی این طور خاصیتی دارند که خودشان آدم را پیدا می کنند نه آدم آن ها را.سر وقت و مناسب با حالی که هستی.مثل آن روز جمعه عصری که آهنگ "ارغوان" علیرضا قربانی را کشف کردم و تا شب که رفتم بخوابم یک بند گوش می کردم.یا این شور "علی" آریا عظیمی نژاد که عباس فرستاد برایم و همین جا توی مدرسه اشکم را درآورد.همین حالا که نزدیک غدیریم.همین حالا.همین حالایی که هیچ چیز به غیر این شور و نوا،حالت را فریاد نمی کند.

پ.ن:اگر شما هم مثل من دل سرتاپا گرفته ای دارید که به این آسانی ها باز نمی شود،بروید این را دانلود کنید.بارهای اول آهنگ فقط به درد گریه و خالی شدن می خورد ولی بعد ترش،مثل حال بعد از باران ابرها کنار می روند و آهنگ خوشحالت می کند که...سه نقطه اش را خودتان گوش کنید و بگیرید مطلبش را.