بهت گفته بودم این که خودت باشی،این که درست بودن چیزی را بفهمی و پایش بایستی سخت است.مثال زده بودم مثل این که یک نصف شب سرد زمستانی بلند شوی بروی توی حیاط ،یخ حوض را بشکنی و وضو بگیری.از آن کارهای خفن علمای قدیم.حالا می گویم این نیست.این مثال هم که اصلا مال همان اوایلش است.به قول ملت این مال دقیقه ی اولش است.سخت است و ازین به بعد سخت تر هم می شود.آن قدر سخت که نمی شود گفت مثل چی می ماند. فقط خودش مثال خودش است.باید هزینه بدهی.و هزینه ی "خودت بودن" و "بر آن چیزی که فکر می کنی درست است،ماندن" هم مثل بقیه ی هزینه های زندگی در حال افزایش است.

تقویم تاریخ

خیلی خیلی سال پیش،در چنین روزی،مردی بود،آن چنان متمدن که با کسانی که خودش و جد و آبادش را تکفیر می کردند ،با آرامش در یک اتاق می نشست،درس می خواند و درس می داد و مباحثه می کرد.

کشتندش.

کف بری در چاله

از هر ۱۵ نفر كارگر خط كنترل دست كم ۱۲ تايشان ليسانسه هستند و از اين ۱۲ تا هر ۱۲ تايشان بلا استثنا ليسانس را در همين دوران كارگري شان در كارخانه خوانده اند.ميانگين سني شان بين ۲۶ تا ۲۷ است.كمي كه كنار دستشان باشي و باهاشان جور شوي،سريع از همسران درس خوانده شان مي گويند.مبادا وهم برت دارد كه فقط تو درس خوانده اي.با افتخار مي گويند كه خودشان مشوق همسرانشان در درس خواندن بوده اند.كمي بيشتر كه كارت طول بكشد نوبت ارائه ايدئولوژي هايشان مي شود كه هر كدام ارزش تبديل به يك كتابجه ي آييني را دارد.غر مي زنند،ولي ناشكر نيستند.(غرهايشان تماما به حق است)مي دانند همين داشتن كار خودش چه نعمتي ست.يك ربع يك بار مي پرسند چايي ميل داري يا نه.(البته كه بايد داشته باشي چون اگر نخوري فكر مي كنند از ليوان هاي كارگري شان چندشت مي شود).هر دفعه كه رفتم داخل خط با اين كه تنها زن كل مجموعه بودم،از كوچه ي خودمان هم بيشتر احساس امنيت كرده ام و به خاطر اين همه خوبي لحظه لحظه در دلم سپاسگذارشان بوده ام.خلاصه كه خط توليد براي خودش فرهيخته بازاري ست .امروز در چاله ي بازرسي نهايي ماشين(چاله اصطلاح خودشان است) با كارگري كه نوبت كاري اش آن جا بود،در فاصله اي كه ماشيني بالاي سرمان نبود نشستيم تا استراحت كنيم.روي ميز جلوي كارگر جزوه هاي سازمان بورس بود.با صدايي كه سعي مي كردم از لا به لاي نعره ي هواكش ها رد شود داد زدم:مي خواين آزموناي بورس رو بدين؟هه!آزمون اصلي و اولي را كه داده بود هيچ،مدركش را هم گرفته بود.اين جزوه ها هم مال بقيه ي آزمو هاي سازمان بود.بحث بورس باز شد و موفقيت و درس و پشتكار. يك عالمه اسم كتاب برايم رديف كرد و پرسيد خوانده ام يا نه!نخوانده بودم.تند و تند مي گفت كه فلان كتاب باعث شد من اين تصميم را در زندگي ام بگيرم و بهمان كتاب باعث شد اين اشتباهي كه همه مي كنند را تكرار نكنم!پيش خودم كلي ضايع شدم كه يكي از اين تيپ كتاب ها را هم نخوانده ام! درست كه با  كتاب هاي آنتوني رابينز طوري ميانه اي ندارم ولي آن ها هم  براي خودشان كتابند ديگر!بعد هم بدون اين كه چيزي بگويد از چاله رفت بيرون و چند دقيقه بعد با دو تا كتاب برگشت.ديدم كتاب ها برچسب دارد.فكر كردم مال كتابخانه ي كارخانه است.بعد ديدم داخل كتاب ها تاريخ خريد خورده و كنار تاريخ مهر اسم خودش!نگو برداشته بود كمد لباسش را كرده بود كتابخانه و به همه ي ملت كتاب قرض مي داد!اين را وقتي گفت كه داشت عذر خواهي مي كرد آن دو تا كتابي كه خيلي تعريفش را كرده،رفته اند امانت!و چه قدر كتاب خوب است و همه ي سعيش را مي كند تا بچه هايش را هم كتاب خوان كند!بچه؟بله.دو تا بچه داشت كه اولي شان امسال مي رفت كلاس اول!با همين حقوق كارگري دومين خانه اش را هم خريده بود و از ماه بعد قسط هاي خانه ي دوم شروع مي شد!همسرش هم نوازنده ي اركستر بود!گيتار مي زد!به همه ي اين كمالات،تواضع و چشم پاكي اش هم اضافه مي شد كه موقع حرف زدن با من همه ی تلاشش را می کرد که سرش پایین باشد!۳۱ سالش هم بیشتر نبود!فرهيخته ي عزيز!تو اين جا چه مي كني و آن پپه ها پشت ميزهاي مديريت چه كار؟!

در باب آن سفر کرده که نیست

اتفاق هایی هستند در زندگی،که شیرفهمت می کنند،عریانی نبودن و نیامدن او را،هیچ چیز جز خودش،نخواهد پوشاند.

سفرم با تمام کوتاه بودنش،از همان جنس اتفاق ها بود.



حال از جنگ برگشته ها را دارم.

و ازین سفر،یا نخواهم نوشت،یا بسیار خواهم نوشت...

پ.ن:این سفر:اردوی جهادی دانشگاه تهران به مناطق محروم استان کردستان.

صبح سفر...

"بالش من پر آواز پر چلچله ها

و ترنگا ترنگ زنگ کاروان است

و تو نمی دانی،

که صبح سفر،

چه صفایی دارد..."