قضيه ي اين شال آبيه
شاله يك چيز مقدسي شده بود براي خودش اصلا.مخصوصا كه مامان يك بار توي كمدم ديد و كلي داد و بيداد راه انداخت كه از روسري بالا مي ري.اين چيز ناشور نامال رو واسه چي برداشتي؟كمدت شده آشغالدوني و اصلا بده به من ببينم و ازين قبيل حرف ها...اين شد كه قايمش كردم.اولش هم كه توي كمدم بود مثلا قايم شده بود كه پيدا شد.چوب تختم را بلند كردم و گذاشتمش آن زير.آن جا جاي چيزهاي خيلي خيلي ممنوعه بود.هرازگاهي يواشكي برش مي داشتم و سرم مي كردم و زل مي زدم توي آينه.يك جوريم مي شد از خوشي.بعد وجدان درد مي گرفتم كه آمنه اين اين امكان را ندارد و مي گذاشتم سر جايش.هرچند كه مطمئن بودم آن قدر قوه ي تخيلش قوي ست كه بيشتر از من اين شاله را سرش مي كند و خودش را نگاه مي كند!
بعد ما به عشقمان رسيديم.هردويمان.شاله را يادمان رفته بود تا يك شب نزديك هاي عروسي كه من چوب تختم را محض احتياط كه چيزي جا نمانده باشد زدم بالا و ديدمش.گرد و خاكي شده بود ولي خوشحال لم داده بود آن جا.برش داشتم و پيچيدمش لاي روزنامه و با شكستني ها فرستادمش برود خانه ي نو.(همين مانده بود كه مامان ببيند آن چيز ناشور نامال كه حالا گرد و خاكي هم شده دارد مي رود به خانه ي عروس!)به مقصد هم كه رسيد برش داشتم گذاشتمش توي كمد پاييني قفل دار ميز مطالعه م.جايي كه خاله زنك ترين خاله زنك ها هم براي جهاز ديدن درونش سرك نمي كشيدند.تا چند وقت هم همان جا بود.بيرونش آوردم ولي دلم نمي آمد سرم كنم تا پارسال.يك روز خيلي گرم وسط هاي ماه رمضان سرم كردم.ولي بهم مزه نداد.امسال هم همين طور.خيلي دوستش دارم و هنوز هم بهم مي آيد.خيلي. ولي احساس مي كنم ديگر مال من نيست.همين.قضيه ي اين شال آبيه همين بود.گفتم كه اگر كسي عاشق است و دارد سختي مي كشد بيايد از من بگيرد،
چون جواب مي دهد...اساسي.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست