قضيه ي اين شال آبيه

اين شال آبيه يك تابستاني پيدايش شد كه من و آمنه سخت عاشق بوديم.توي انباري اتاق خودم و انسيه ديدمش.اتفاقي.مامان گذاشته بود روي چيزهاي مستضعفين.چرا مامان اين كار را مي كرد و مي كند كه بدون اين كه يك سري چيزها را به من و انسيه نشان بدهد رد مي كند بروند؟نمي دانم.شايد فكر كرده بود دهاتي ست.گرفتمش توي صورتم.بوي هند مي داد.از قيافه اش هم معلوم بود جزو چيزهايي ست كه خاله آورده.خنك بود.آبي.با گل هاي كرم.عصرش آمنه آمد خانه مان.جلوي آمنه سرم كردم.خيلي بهم مي آمد.خيلي.آمنه سرش كرد.به آمنه هم مي آمد.خيلي.داديم انسيه هم سرش كرد.به انسيه مي آمد ولي نه خيلي.توي دعواي من و آمنه كه به كداممان بيشتر مي آيد و كي برش دارد يا نوبتي سرمان كنيم قرار گذاشتيم فعلا هيچ كدام سرمان نكنيم. هر كسي كه به عشقش رسيد برش دارد!

شاله يك چيز مقدسي شده بود براي خودش اصلا.مخصوصا كه مامان يك بار توي كمدم ديد و كلي داد و بيداد راه انداخت كه از روسري بالا مي ري.اين چيز ناشور نامال رو واسه چي برداشتي؟كمدت شده آشغالدوني و اصلا بده به من ببينم و ازين قبيل حرف ها...اين شد كه قايمش كردم.اولش هم كه توي كمدم بود مثلا قايم شده بود كه پيدا شد.چوب تختم را بلند كردم و گذاشتمش آن زير.آن جا جاي چيزهاي خيلي خيلي ممنوعه بود.هرازگاهي يواشكي برش مي داشتم و سرم مي كردم و زل مي زدم توي آينه.يك جوريم مي شد از خوشي.بعد وجدان درد مي گرفتم كه آمنه اين اين امكان را ندارد و مي گذاشتم سر جايش.هرچند كه مطمئن بودم آن قدر قوه ي تخيلش قوي ست كه بيشتر از من اين شاله را سرش مي كند و خودش را نگاه مي كند!

بعد ما به عشقمان رسيديم.هردويمان.شاله را يادمان رفته بود تا يك شب نزديك هاي عروسي كه من چوب تختم را محض احتياط كه چيزي جا نمانده باشد زدم بالا و ديدمش.گرد و خاكي شده بود ولي خوشحال لم داده بود آن جا.برش داشتم و پيچيدمش لاي روزنامه و با شكستني ها فرستادمش برود خانه ي نو.(همين مانده بود كه مامان ببيند آن چيز ناشور نامال كه حالا گرد و خاكي هم شده دارد مي رود به خانه ي عروس!)به مقصد هم كه رسيد برش داشتم گذاشتمش توي كمد پاييني قفل دار ميز مطالعه م.جايي كه خاله زنك ترين خاله زنك ها هم براي جهاز ديدن درونش سرك نمي كشيدند.تا چند وقت هم همان جا بود.بيرونش آوردم ولي دلم نمي آمد سرم كنم تا پارسال.يك روز خيلي گرم وسط هاي ماه رمضان سرم كردم.ولي بهم مزه نداد.امسال هم همين طور.خيلي دوستش دارم و هنوز هم بهم مي آيد.خيلي. ولي احساس مي كنم ديگر مال من نيست.همين.قضيه ي اين شال آبيه همين بود.گفتم كه اگر كسي عاشق است و دارد سختي مي كشد بيايد از من بگيرد،

چون جواب مي دهد...اساسي.

بودنت مبارک،

داشتنت مبارک،

تولدت مبارک،

ای پسر راههای روشن*...


*یابن السبل الواضحه(دعای ندبه)

بدین غایت

آورده‌اند كه نوشیروان عادل را در شكارگاهی صیدْ كباب كردند و نمك نبود.غلامی به روستا رفت تا نمك آرد. نوشیروان گفت نمك به قیمت بستان تا رسمی نشود، و ده خراب نگردد. گفتند از این قدر چه خلل آید؟ گفت:

 بنیاد ظلم در جهان، اول اندكی بوده است. هر كه آمد، بر او مزیدی كرد، تا بدین غایت رسید...



                                                                                                                           باب اول گلستان شیرین سعدی

 

تقدیم به همه ی شل و ول ها،آن ها که می ایستند و از دست دادن هایشان را تماشا می کنند



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،  

نگفتم عزیزم ، این کار را نکن .
نگفتم برگرد 
و یک بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، 
رویم را برگرداندم. 
حالا او رفته ، و من 
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم. 
نگفتم عزیزم متاسفم ، 
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاریم ، 
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای، 
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته ،
حالا او رفته ، و من 
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم. 
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم 
نگفتم اگر تو نباشی 
زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. 
اما حالا ، تنها کاری که می کنم 
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. 
نگفتم بارانی ات را درآر... 
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم جاده بیرون خانه 
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم خدانگهدار ، موفق باشی، 
خدا به همراهت . او رفت 
و مرا تنها گذاشت 

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

                                                                                    با تشکر از جناب شل سیلور استاین به خاطر شعر زیبایشان