روی بند یخ

پارسال،همچین موقع هایی،یک شب سرد بابا آمده بود خانه مان.کار داشت و خیلی نماند.اما توی همان وقت کم،من با کلی خواهش و التماس راضی اش کردم که یکی از آن خاطره انقلابی هایش را بگوید.بابا گفت.همان خاطره ی معروف "بند یخ" را!رویش بیشتر به علیرضا بود تا من. چون خودش می دانست که حداقل به اندازه ی بهمن هایی که از عمرم گذشته بود،این خاطره را شنیده بودم ولی نمی دانم چرا آن شب خاطره،دیگر حرف نبود و همه اش تصویر شده بود برایم:بابا و یک عده دانشجوی تعلیقی دیگر،پناهگاهی در بند یخ برای کسانی که ساواکی ها دنبالشان بودند،مصالح را کم کم بردن و آوردن با قاطر،کمین کردن ساواک توی کوه،بابا که خودش را به شکل محلی ها در می آورد و با یک قاطر می آید شهر که به بچه ها خبر بدهد که نیایند،که ساواک کمین کرده،قاطره که مایه ی آبرو ریزی بوده و می ایستاده تا مغازه های بالا شهر را نگاه کند و هرچی بابا می کشیدتش نمی آمده...همه تصویر شده بودند آن شب.تصویر نزدیک.

فردایش قرار بود بچه های مدرسه را ببریم اردو.اردوگاه ،نزدیک کوه بود و سرد.برف هم می آمد.عاطفه مشغول تدارکات عقدش بود و نیامده بود و من مثل همه ی روزهایی که عاطفه نمی آمد جمع شده بود حرفهایم.حوصله ی شلوغی و بچه ها و "خانم طهرانی خانم طهرانی" کردنشان را نداشتم.طوری که کسی نفهمد پیچاندمشان و رفتم یک جای خلوت.جایی که مشرف به کوه بود و میله داشت و یکی از بچه ها تکیه داده بود به میله و داشت کوه را نگاه می کرد.رفتم جلو.غصه دار بود دخترک.سر حرف را باز کردم و گفت درددلش را.همان افسردگی های همیشگی نوجوانی.بهتر شد حالش.گریه هم کرد.نگاهش کردم.معلوم بود که نمی فهمید ولی من بی مقدمه گفتم برایش:"بابام و یه سری دانشجوی دیگه بعد این که از دانشگاه تهران تغلیق می شن تصمیم می گیرن برای تحت تعقیبی ها تو بند یخ یه پناهگاه بسازن..."چرا داشتم می گفتم این ها را برایش؟معلوم بود که سر در نمی آورد.شاید می دوید سمت بچه ها یا معاون و می گفت خانم طهرانی خل شده!اما این کار را نکرد.حتی وقتی داشتم کل ماجرا را تعریف می کردم،نگاهم هم نکرد.گاهش رو به کوه بود.جایی که نگاه من هم بود.فقط وقتی تعریف کردنم تمام شد،دست هایش را کرد توی جیبش و گفت:"سرده!".سرد بود.

بعد این همه بار که شنیده بودم آن خاطره را،تازه برایم عجیب شده بود.باورش سخت بود،حسادت بر انگیز هم.پناهگاه.مبارزه.فرار.تشخیص.همه ی این ها چه راحت!باید برای یکی می گفتم تا باورم بشود.دخترک بیچاره شده بود آن "یکی".

حالم خوش نبود وقتی داشتم تعریف می کردم خاطره را.اشک هایم هم آمدند وقت تعریف کردن.صدایم هم لرزید.شکر خدا دخترک نگاهش به کوه بود و ندید.


خوب است که برف سکوت دارد،

.....................................

گفت با ما منشین کز تو سلامت خیزد...

یک روز،

2-یک روز بالآخره آدم ها باید یاد بگیرند که بروند دنبال کسی که دلشان برایش لرزید.

1-یک روز بالآخره آدم ها باید یاد بگیرند که نروند دنبال کسی که دلشان برایش نلرزید.



برای عاطفه(2)

خلبان ها شجاعند خواهر.مخصوصا اگر مثل پدر تو،خلبان جنگ باشند.

این جنگ را هم خواهد برد.شک نکن...


غروب آخر

مداح ها و روحانی ها به این لحظات می گویند :"وقت مزد گیری"!به غروب آخرین روز ماه صفر...می گویند دو ماه عزادار بوده ای و حالا وقتش است که مزدت را طلب کنی...

برای من این لحظات،لحظات سرخوشی ست.سرخوشی این که یک محرم و صفر دیگر آمد و من زیر پرچم بودم،نه بیرون پرچم،که من شرط لازم را باز آوردم،تا بماند شرط کافی،که طعم وصل بودن به ابدیت را باز چشیدم...

برای من این لحظات،لحظاتی ست که چشمانم را ببندم و ذکر گونه،مثل آن نصرانی تازه مسلمان بگویم:"تمام حجت مسلمانی من،حسین بن علی ست."

مزد من هم شاید،همان سرخوشی و همین ذکر باشد.