روی بند یخ
فردایش قرار بود بچه های مدرسه را ببریم اردو.اردوگاه ،نزدیک کوه بود و سرد.برف هم می آمد.عاطفه مشغول تدارکات عقدش بود و نیامده بود و من مثل همه ی روزهایی که عاطفه نمی آمد جمع شده بود حرفهایم.حوصله ی شلوغی و بچه ها و "خانم طهرانی خانم طهرانی" کردنشان را نداشتم.طوری که کسی نفهمد پیچاندمشان و رفتم یک جای خلوت.جایی که مشرف به کوه بود و میله داشت و یکی از بچه ها تکیه داده بود به میله و داشت کوه را نگاه می کرد.رفتم جلو.غصه دار بود دخترک.سر حرف را باز کردم و گفت درددلش را.همان افسردگی های همیشگی نوجوانی.بهتر شد حالش.گریه هم کرد.نگاهش کردم.معلوم بود که نمی فهمید ولی من بی مقدمه گفتم برایش:"بابام و یه سری دانشجوی دیگه بعد این که از دانشگاه تهران تغلیق می شن تصمیم می گیرن برای تحت تعقیبی ها تو بند یخ یه پناهگاه بسازن..."چرا داشتم می گفتم این ها را برایش؟معلوم بود که سر در نمی آورد.شاید می دوید سمت بچه ها یا معاون و می گفت خانم طهرانی خل شده!اما این کار را نکرد.حتی وقتی داشتم کل ماجرا را تعریف می کردم،نگاهم هم نکرد.گاهش رو به کوه بود.جایی که نگاه من هم بود.فقط وقتی تعریف کردنم تمام شد،دست هایش را کرد توی جیبش و گفت:"سرده!".سرد بود.
بعد این همه بار که شنیده بودم آن خاطره را،تازه برایم عجیب شده بود.باورش سخت بود،حسادت بر انگیز هم.پناهگاه.مبارزه.فرار.تشخیص.همه ی این ها چه راحت!باید برای یکی می گفتم تا باورم بشود.دخترک بیچاره شده بود آن "یکی".
حالم خوش نبود وقتی داشتم تعریف می کردم خاطره را.اشک هایم هم آمدند وقت تعریف کردن.صدایم هم لرزید.شکر خدا دخترک نگاهش به کوه بود و ندید.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست