تبليغاتX
یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

درباره ی ما...

برادران و خواهران عزیزی که هی این شعر(که عین حقیقت هم هست) را می خوانید:

اسلام به ذات خود ندارد عیبی /هر عیب که هست از مسلمانی ماست...

،

این شعر جواب نمی شود که!با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمی شود که!

ملت باید چه طور این شعر را باور کنند وقتی یک نمونه ی مسلمان واقعی ندیده اند؟سال هاست که ندیده اند؟یکی مثل موسی صدر را؟من اگر جای آن ها بودم می گفتم چه قدر مسلمان عیبناک ببینییم و بگذاریم به پای مسلمانی غلطشان؟این چه دینی ست که هیچ کس نمی تواند دستوراتش را کامل اجرا کند؟بابا مگر همه مثل ما قرآن و سیره ی اهل بیت خوانده اند که بفهمند اسلام چه جویبار نازنینی ست؟چه سبک زندگی با ارزشی ست؟آنها ما را می بینند!

ما را می بینند.

برادرها،خواهر ها!بقیه ی انسان هایی که به آیین ما اعتقادی ندارند،ما را نماینده ی این آیین می بینند!پس بیایید به جای هی خواندن این شعر،و به کمک این شعر توجیه اشتباهات فاحشمان،کمی خودمان را درست کنیم!تا وقتی آمدیم بگوییم این حکومتی ها فقط اسم اسلام را یدک می کشند،ولی مسلمان نیستند،یکی دیگر را نشان بدهیم و بگوییم مسلمان یعنی این!مسلمان یعنی من!اینی که می بینی!این چیز خوب و ارزشمند و غرور آفرین...

بیایید کمی هم که شده،به مرام آیینمان عمل کنیم و گرنه فردای قیامت در مورد یدک شیدن حتی نام "مسلمانی" هم مسئولیم.چه برسد به باقی قضایا...

پ.ن:قسمت اول پستم دوم شخص جمع بود چون خودم نمی خوانم این شعر را!قسمت دومش اول شخص جمع بود چون خودم یکی از همان نواقصم .باشد که درست شویم ان شا الله.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:39  توسط طهرونی  | 

کمی خرج کنیم

نمی دانم مادرها واقعا روز مادر را دوست دارند یا نه؟مادر نبوده ام که بدانم.ولی شاید خیلی دوست نداشته باشندش.یک کلیشه ی الزام آور که در آن همسرها و بچه ها می روند روسری،عطر،گل،ماهیتابه ی بخارپز،انگشتر برلیان یا هرچیز دیگری می خرند و می دهند به مادرها.بعضی وقت ها هدیه شان را بی حرف می گذارند روی میز هال،گاهی هم سورپریزی برگزار می کنند،با کف و دست و فشفشه و کیک و بوس و تبریک.چه در حالت اول،چه در حالت دوم نمی دانم مادرها انگیزه ای برای باز کردن کادوهایشان دارند یا نه.بعضی هایشان با همان منش فداکارانه خودشان را خیلی خوشحال نشان می دهند تا همسر و فرزندانشان از لبخند مادر خیالشان راحت شود که خب،این وظیفه را هم انجام دادیم.

نمی دانم تفاوت عکس العمل مادر ها را موقعی که دارند برای کادوی روز مادر تشکر می کنند و می گویند:"زحمت کشیدی" یا " چه قدر لازم داشتم اتفاقا" یا "چه قدر این قشنگه" با مواقع دیگری که به آن ها کادو می دهیم دیده اید یا نه؟انگار تشکر و خوشحالی شان در مواقع دیگر پر رنگ تر است و روز مادر،تشکر و خوشحالی شان ساختگی ست.در راستای همان مراسم کلیشه ای که باید اجرا شود ،تا ما،چه فرزند باشیم چه همسر،از عذاب وجدان آن چه مادر برایمان کرده و آن چه ما برایش نکردیم،کمی رها شویم :ما کادو خریده ایم،او هم تشکر می کند و لبخند می زند...

کادوی روز مادر یعنی کادویی که ما داریم به مادر می دهیم چون مادر است!کادویی به خاطر مادر بودن!و گیر کار دقیقا همین جاست.مادر بودن شغل کادو برداری نیست!یعنی کادویی وجود ندارد که بشود به مادر داد!به خاطر مادر بودنش و مادری کردنش!مادر وقتی کادویی را باز می کند فکر می کند این جایزه ی کدام کارش بوده؟چه می گویم!مادر اگر فکر کند به این چیزها که دیگر مادر نیست!ما داریم هدیه ی چی را می دهیم؟قدر دانی؟به یاد مادر بودن؟محبت؟خنده دار است.

خودم را که می گذارم جای مادرها (نمی توانم که بگذارم ولی سعیم را می کنم)،می بینم شاید اگر همسر و فرزندانم امروز کمی سفت بغلم می کردند،احساسات خرج می کردند(اگر زبانا نمی توانستند،با یک تکه کاغذ و یک خط نوشته ،احساسشان را می چسباندند به مگنت یخچال) و بهم می فهماندند که فهمیده اند که مادر بوده ام برایشان،حس بهتری داشتم به این روز.

افسوس که این کار را نمی کنیم در حقشان.زورمان می آید.شاید چون می دانیم اگر بغلشان کنیم گریه مان یا گریه شان می گیرد و همان وقت است که لابد آسمان به زمین می افتد و کارمان تمام می شود و آبرویمان هم می رود که چه الکی احساساتی شده ایم!این ها همه به خاطر "مادر "بودن مادر است.عادت کرده ایم به محبت بی دریغش.به محبت بی بده بستانش.نوبت او که باشد،هر چه محبت کند عادی ست،نوبت ما ،کمی محبت هم غریب است.

امروز نوبت ماست...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:51  توسط طهرونی  | 

for dear maslow

گل خریدن در شرایطی به غیر از ختم،تولد،عیادت،خواستگاری،مخ زدن،معذرت خواهی،روزهای مناسبتی،یکی از نیازهای جا افتاده ی هرم است،

علی الخصوص اگر بهار چنین بهاری باشد...

:)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:37  توسط طهرونی  | 

خواب و خراب

خوابند وکیلان و خرابند وزیران...

پ.ن:ما هم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30  توسط طهرونی  | 

این جا

اولین بار که قرآن را خواندم،یک دفتر کنارم بود که داخلش هر نقد و ایرادی که به ذهنم می رسید می نوشتم.بزرگ ترین ایرادی که قرآن داشت به نظرم،این بود:جهنم.

سوم دبیرستان بودم و به جز راه و نیم راه مدرسه و خانه و کلاس زبان جایی را ندیده بودم قاعدتا!  حالا،۸ سال بعد از آن دفترچه،فکر می کنم خدا باید چیزی یک درجه بالاتر از جهنم را هم بسازد!جهنم کم است برخی را.

پ.ن:برای ظلم هاشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:34  توسط طهرونی  | 

در آستانه ی 26 سالگی

25 سالم تمام شد.دهه ی 20 سالگی فکر کنم تا آخرش همین باشد.فرتی بگذرد و آدم همه اش فکر کند بیست و خورده ای سالش است.مثل تا همین حالای من و لابد ازین به بعدم.

ولی من خوشحالم و سپاسگذار.جایی که ایستاده ام شاید جای خاصی نباشد از خیلی لحاظ ها.ولی راضی ام.خیلی گندها زدم،خیلی وقت ها تلف کردم،خیلی فرصت سوزی کرده م...ولی تقریبا همه شان را فهمیده م.تکرارشان نکرده م.کلی تصمیم خوب گرفته م و در کمال تعجب دارم با مقاومت اجرایشان می کنم.این ها کلیاتش بود.

جایی که ایستاده ام خوب است چون این قدر از هدیه ی دیشب علیرضا شوقناک شدم که نتوانستم ازش تشکر کنم(من یک بی جنبه ی تمام عیارم که اشک هایم با کوچکترین لرزش احساسات جاری می شوند)به زور بغضم را قورت دادم و آن حکایت مثنوی را به جای تشکر برایش گفتم،خوب است چون امشب بعد از مدت ها با دل آرام به تماشای عاطفه نشستم که سر سجاده نشسته بود منتظر جوجه کباب ها که مهران و علیرضا بیاورند و سیخ کند و به جای این که ذکر بگوید هی با انگشتانش سن من را از سال 66 می شمرد تا بهم اثبات کند که 26 ساله شده ام نه 25 ساله و هی لبش را گاز می گرفت که گذشت عمر و جوانی مان...(شبی که فهمیده بودیم پدرش سرطان خون گرفته و آمدم پیشش ،اوضاع طوری بود که فکر کردم اصلا ممکن است من یک بار دیگر عاطفه را خندان که نه،آرام ببینم؟)خوب است چون الهام کلی امشب خنداندمان،خوب است چون من و عاطفه و ندا و الهام و ریحانه یادمان آمده ارزش دوستی مان را،یادمان آمده قدر دانستنش را که بعد از روزهای دبیرستان تاحالا یادمان رفته بود،یادمان آمده قبل این که دیر بشود.خوب است چون وقتی اس ام اس تبریک آمنه ی عزیزم را خواندم،فهمیدم ،که کمرنگ شدن دوستی مان که چه قدر نگرانش بودم،هیچ اتفاق نیفتاده،آمنه ی عزیز خوب من...خوب است چون مامان و بابا امروز گفتند که ازم راضی اند،خوب است چون خدا اینجاست.خوب است چون خوب است.من در هاله ای از گرد و غبار خوشبختی ام.خدایا،26 سالگی ام را شکر.داده و نداده ات را شکر.نعمت هایت را شکر.خوبی ات را شکر.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:8  توسط طهرونی  | 

توی یک محوطه شبیه مدرسه نشسته بودیم.شاکی بود.شاکی که نه.ازم دلخور نبود،انگار فقط می خواست درد و دل کند.گفت و گفت و گفت.گفت فقط می خواهم که بدانی...

گفتم:"ولی من مطمئنم همه ش خواست خدا بود،نقشه ای بود که خدا کشیده بود،حتما خیریتی توش بوده" اینو در حالی گفتم که از یه راه پله داشتم دنبالش پایین می رفتم.ایستاد.برگشت و رنجیده خاطر گفت:"مطمئنی؟"گفتم:"آره!" .مطمئن نبودم.مطمئن نبودم همه ی آن اتفاق ها نقشه های خدا بوده باشد،مطمئن نبودم که من دستی توی نقشه نبرده باشم...

وقتی بیدار شدم گریه کردم.هرچی فکر کردم باز نفهمیدم کجای مسیر را من اشتباه رفتم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:38  توسط طهرونی  | 

تماشا کن،تماشا کن

بهار امسال یهو آمد.خیلی یهو.صبح فردای شبی که سرد بود و هنوز شوفاژ روشن بود و درخت ها خشک،همه ی درخت ها سبز شده بودند و آواز می خواندند انگار.(بهار دقیقا همین قدر یک شبه آمد و این را من از درخت های اتوبان مدرس فهمیدم که آمار همه شان را داشتم).اتفاقات یهویی دوست داشتنی ترند و دلنشین تر.پدیده های یک شبه ویژگی هایی دارند که به مرور زمان هایش ندارند!هیچ سال من خودم این قدر بهار نشده بودم،هیچ سال این قدر شکوفه های عجیب و غریب و خوشرنگ نیامده بودند روی درخت ها،هیچ سال بهار این قدر مثل نقاشی هایش نشده بود...

این بهار دلنشین،با این باران های دلنشین ترش،ویژه کاری خداست.دیده افسردگی و تلخی و بی تغییری  روزهایمان را،دیده که به ما باشد هیچ نمی شویم،هیچ نمی شود.

این بهار برای من گوش دادن "تصویر رویایی" و "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" داریوش و یه عالم کتاب خوب،که نمی دانم چرا قبل تر پیدایشان نکرده بودم،پیاده روی و خوشحالی و آواز و خنده های بلند است.چیزی دارد جوانه می زند ته مه های دلم.فکر کنم نقطه ی عطفی که قبل عید افسرده اش بودم را خدا انداخته توی دامنم.مثل کتاب داستان های بچه گی که خدا ستاره می انداخت توی دامن بچه ها...

جای دوستان خارج از میهنمان خالی.کاش بودند و این بهار زیبا را تجربه می کردند.اوضاع قاراشمیش و بی در و پیکر اینجا را یک عالمه زیبایی چشم نواز طبیعت پنهان کرده تا حداقل چند صباحی بیتوانیم بی خیالی سیر کنیم.ممنونم خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:55  توسط طهرونی  | 

صبح روز بارانی!

دوار اگر نبود،بهتر بود این هبوط کده ی ما!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:25  توسط طهرونی  | 

در مورد پست قبلی

بابا به پیر،به پیغمبر،پست پایینی در مورد همسر گرام بنده خدای من نیست!ای بابا!اصلا به ما با ایما و اشاره حرف زدن نیامده!خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:39  توسط طهرونی  | 

از ما گفتن

از تو ناراضی ام.از تو و خیلی چیزهای دیگری که دست توست.ناراضی ام و نارضایتی ام را در هیچ جای قلمروت نمی توانم فریاد کنم.فردا روزی اگر حرفهایم غده شدند درونم،مقصر تویی.آن وقت غده ی من هم می رود جزو لیست گناهانت.گفتم که حجت تمام کرده باشم.گفتم که نگویی نگفتی.

پ.ن:به علت پیدا شدن سو تفاهماتی که در مورد مخاطب پستم از دیشب تاحالا رخ داده،اصطلاح "قلمروت" را به "قلمرو حکومتت" تغییر میدهم!دارم در همین پست می گویم من آزادی بیان ندارم،بعد چه طور می خواهید منظورم را از مخاطبم شفاف تر ازین توضیح دهم؟االآن متوجه شدید کی را دارم میگویم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:25  توسط طهرونی  | 

برای ریحانه

دیالوگ نمایشت این بود:

"انی ذاهب الی ربی سیهدین،من می روم،ذاهب،چون من می روم او خواهد آمد...نه که من می روم!نه!او خواهد آمد...

یادت آمد؟

شاید پله ها را هم یادت بیاید.پله های نهارخوری.همان شبی که مانده بودیم مدرسه تمرین نمایشمان را بکنیم.تو ابراهیم بودی.ابراهیم نبی.مامان عاطفه آمده بود و برای همه مان ساندویچ کالباس آورده بود.بعد که رفت و همه داشتیم توی سر و کله ی هم میزدیم و میرفتیم تو که شاممان را بخوریم،کشیدیم کنار.گفتی یه لحظه بیا.ترسیدم چون صدایت بغض داشت.بچه ها رفتند توی نمازخانه که شامشان را بخورند.من و تو نشستیم روی پله های نهارخوری.گفتی:"ببین..."و زدی زیر گریه.غصه نبود.حال خوش بود.حال خوش تو.حالت مال آن شب نبود فقط.از هفته ها پیش،از همان تمرین اول،شروع شده بود،حتی شاید قبل ترش،روزی که نمایشنامه را سر کلاس،بعد از آن تک زنگی که به همه داده بودم،خواندی...بریده بریده لای گریه ات چیز هایی گفتی.از نقشت.از ابراهیم شدنت.از دیالوگ هات.اشک من هم سرازیر شد.حالت فهمیدنی بود و پس می داد به آدم.خوب که گریه هایت را کردی، قبل این که من بخواهم چیزی بگویم اشک هایت را پاک کردی،دماغت را بالا کشیدی و گفتی:"بریم."

بعدش خیلی فکر کردم چرا آن حرف ها را به من زدی؟ما که همه صمیمیت مان با هم یک جور بود و همه مان هم تو حس.چرا من را انتخاب کردی؟چون کارگردان نمایش بودم؟چون متن نمایش را خاله م نوشته بود؟اتفاقا زدن یک حرف جدی آن موقع به من،ریسکی بود.بس که همه چیز را با مسخرگی برگزار می کردم!پس چرا؟نمی دانم.لابد یک دلیلی داشته بوده ای برای خودت.ولی من دیشب وقتی داشتیم توی فیس بوک چت میکردیم و آن حرف ها را میزدی،حکمتش را فهمیدم.(همچنین یک بار دیگر حکمت این حافظه ی تصویری چند میلیارد ترابایتی که خداوند بهم عطا کرده را هم فمیدم)حکمتش این بود که من بعد از 8سال،بیایم و در جواب حرف های دیشبت،این دیالوگ خودت را بگویم.دیالوگی که چه قدر گرفته بودتت،دیالوگی که روز اجرا فریاد می زدی و می گفتی،دیالوگی که با تمام وجود بهش ایمان آورده بودی:

"...چون من می روم او خواهد آمد..."

یادت آمد دوست قدیمی من؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 22:14  توسط طهرونی  | 

شروع خوب

امسال برای هرکسی سال هر چیزی که باشد،برای من سال "بازگشت به خودم" یا همان "خویشتن خویش" است.نمی دانم از کی این بلا به سرم آمد که خودم نبودن را شروع کردم.پرداختن بهش هم فایده ای ندارد.مهم این است که قبل از این که این غده ی "کس دیگری بودن" بدخیم شود و لاعلاج،فهمیده امش و دارم درمانش می کنم.

توی این 11 روز باز خودم شده ام.خودی که ازش حرف می زنم تحفه ای هم نبوده و نیست ولی حداقلش این است که راست است،یک لا است نه چند لا،سبک است چون بار کس دیگر بودن را به دوش نمی کشد.

خودم شده ام و باز،هرطور دلم می خواهد روی مبل های خانه های مردم مینشینم،هر چه قدر دلم بخواهد آدامسم را باد می کنم و بی خیال حرف کسی اگر دلم بخواهد بادکنکش را می دهم بیرون دهانم و بعد می ترکانم.تظاهر به علاقه مند بودن به بحث های احمقانه نمی کنم و اگر از کسی خوشم نیاید خودم را مجبور به خوب بودن و گپ و گفت باهاش نمی کنم.(اتفاقا در همین 11 روز توبه ی نصوح فهمیده ام این چه ستمی ست که با کسی که باهاش حال نمی کنی الکی گرم بگیری،این باعث می شود ازش متنفر و متنفر تر شوی.در حالی که اگر خودت باشی و با خیال راحت با همان حسی که داری باهاش رفتار کنی،کم کم خوبی هایش را می بینی و...)خودم شده ام و باز حرف هایی که در شان من است می زنم،فکر هایی که در شان من است می کنم،سوال هایی که در شان من است می پرسم.

خودم شده ام و خوشحالم.خدا کند خودم بمانم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط طهرونی  | 

رفتن

کاش باد های اسفندی آن قدر قوی بودند که می بردند آدم را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 16:28  توسط طهرونی  | 

آرزوها کمترین قربانیان راه حقیقتند،

خدایا،قربانی ام را بپذیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:45  توسط طهرونی  | 

یَتَرَدَّدُ بَینَهُم وَ یَمشی فی اَسواقِهِم وَیَطَا فُرُشَهُم وَلایَعرِفُونَهُ
(امام زمان علیه السلام)در بین مردم رفت و آمد می کند، در بازارهای ایشان راه می رود و روی فرش های آنها قدم می گذارد، ولی ایشان را نمی شناسند!

بحارالانوار / ج 52 / ص 154

پ.ن:این "روی فرش های آنها قدم می گذارد"،لرزانده انداخته بر تنم...


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 22:44  توسط طهرونی  | 

پیدا نمی شود

مُردم این قدر گشتم دنبال نقطه ی عطفی،لحظه ی عطفی ...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:16  توسط طهرونی  | 

روی بند یخ

پارسال،همچین موقع هایی،یک شب سرد بابا آمده بود خانه مان.کار داشت و خیلی نماند.اما توی همان وقت کم،من با کلی خواهش و التماس راضی اش کردم که یکی از آن خاطره انقلابی هایش را بگوید.بابا گفت.همان خاطره ی معروف "بند یخ" را!رویش بیشتر به علیرضا بود تا من. چون خودش می دانست که حداقل به اندازه ی بهمن هایی که از عمرم گذشته بود،این خاطره را شنیده بودم ولی نمی دانم چرا آن شب خاطره،دیگر حرف نبود و همه اش تصویر شده بود برایم:بابا و یک عده دانشجوی تعلیقی دیگر،پناهگاهی در بند یخ برای کسانی که ساواکی ها دنبالشان بودند،مصالح را کم کم بردن و آوردن با قاطر،کمین کردن ساواک توی کوه،بابا که خودش را به شکل محلی ها در می آورد و با یک قاطر می آید شهر که به بچه ها خبر بدهد که نیایند،که ساواک کمین کرده،قاطره که مایه ی آبرو ریزی بوده و می ایستاده تا مغازه های بالا شهر را نگاه کند و هرچی بابا می کشیدتش نمی آمده...همه تصویر شده بودند آن شب.تصویر نزدیک.

فردایش قرار بود بچه های مدرسه را ببریم اردو.اردوگاه ،نزدیک کوه بود و سرد.برف هم می آمد.عاطفه مشغول تدارکات عقدش بود و نیامده بود و من مثل همه ی روزهایی که عاطفه نمی آمد جمع شده بود حرفهایم.حوصله ی شلوغی و بچه ها و "خانم طهرانی خانم طهرانی" کردنشان را نداشتم.طوری که کسی نفهمد پیچاندمشان و رفتم یک جای خلوت.جایی که مشرف به کوه بود و میله داشت و یکی از بچه ها تکیه داده بود به میله و داشت کوه را نگاه می کرد.رفتم جلو.غصه دار بود دخترک.سر حرف را باز کردم و گفت درددلش را.همان افسردگی های همیشگی نوجوانی.بهتر شد حالش.گریه هم کرد.نگاهش کردم.معلوم بود که نمی فهمید ولی من بی مقدمه گفتم برایش:"بابام و یه سری دانشجوی دیگه بعد این که از دانشگاه تهران تغلیق می شن تصمیم می گیرن برای تحت تعقیبی ها تو بند یخ یه پناهگاه بسازن..."چرا داشتم می گفتم این ها را برایش؟معلوم بود که سر در نمی آورد.شاید می دوید سمت بچه ها یا معاون و می گفت خانم طهرانی خل شده!اما این کار را نکرد.حتی وقتی داشتم کل ماجرا را تعریف می کردم،نگاهم هم نکرد.گاهش رو به کوه بود.جایی که نگاه من هم بود.فقط وقتی تعریف کردنم تمام شد،دست هایش را کرد توی جیبش و گفت:"سرده!".سرد بود.

بعد این همه بار که شنیده بودم آن خاطره را،تازه برایم عجیب شده بود.باورش سخت بود،حسادت بر انگیز هم.پناهگاه.مبارزه.فرار.تشخیص.همه ی این ها چه راحت!باید برای یکی می گفتم تا باورم بشود.دخترک بیچاره شده بود آن "یکی".

حالم خوش نبود وقتی داشتم تعریف می کردم خاطره را.اشک هایم هم آمدند وقت تعریف کردن.صدایم هم لرزید.شکر خدا دخترک نگاهش به کوه بود و ندید.


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 2:33  توسط طهرونی  | 

خوب است که برف سکوت دارد،

.....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 1:59  توسط طهرونی  | 

گفت با ما منشین کز تو سلامت خیزد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 18:45  توسط طهرونی  |