یک بار توی یک مهمانی فامیلی بحث سریال لاست شد.یکی یهو گفت :"کیت خیلی آدم کثیفیه!"
کفم بریده بود از این همه بی انصافی!در حالی که سعی می کردم خیلی عصبانیتم رو بروز ندم (به یکی از محبوب ترین هام توهین شده بود)پرسیدم:"وا!چرا؟"
و اون در حالی که کفش بریده بود از این که چرا من فکر نمی کنم که کیت خیلی آدم کثیفیه گفت:"خیلی کثافته فاطمه!خیلی عوضیه!مگه تو اون قسمت رو ندیدی که فقط با پسره دوست شد واسه این که بانک رو بزنه و..."
با خودم گفتم تازه تا همون قسمت دیده که می گه کیت آدم کثیفیه!بقیه ی سریال رو ببینه چی می گه؟"چرا دیدم!"
همون جور که اون داشت برام استدلال و منطق می آورد که چرا کیت آدم کثیفیه داشتم فکر می کردم که چرا من فکر نمی کنم که کیت آدم کثیفیه و حتی دوستش هم دارم! یادم اومد که من همه جای سریال سعی کردم خودمو بگذارم جای کیت،اون رو توی موقعیت و شرایطی که بوده و براش پیش میومده تصور کنم و در اکثر موارد میدیدم که خیلی درکش می کنم و نمی تونم بگم اگه من دقیقا توی همون شرایط بودم چه فرق هایی با اون داشتم!بعد سعی کردم که خودمو بگذارم جای این فامیلمون،محیط و آموزه هایی که باهاشون بزرگ شده و مطلق نگری های غلط مذهبی و فکر کردم شاید اگر من هم دقیقا توی همون شرایط بزرگ شده بودم فکر می کردم کیت خیلی عوضی و کثیفه!
صحبت هاش تموم شده بود و زل زده بود به من و منتظر عکس العملم بود!
-قبول نداری؟!
ته خنده ای کردم و گفتم"حالا تا آخرشو که دیدی با هم بحث می کنیم!"
نمی تونستم تو حالش بزنم چون درکش می کردم ولی نمی تونستم پشت کیت رو خالی کنم چون اون رو هم درک می کردم!
آخرش بیشتر حق با کیت بود یا فامیلمون نمی دونم...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:3  توسط طهرونی
|
روبروی پنجره ی اتاق مامان اینا،توی تاریکی،تنها،سر سجاده نشستم...من خوشبختم.کسی رو دارم که می خواستم،سر کارم موفقم و خیلی روم حساب کردن،درس های دانشگاه خوبن ولی یک چیزی کمه ...بارون می یاد.رعد و برق می زنه،پارک لویزان فرو رفته توی مه و باد شدید برق های برج روبرویی رو قطع و وصل می کنه،من سالمم،خوبم،ولی یک چیزی کمه...یک چیزی کمه.می دونم یک جایی یک چیزیو علامت زدم!حتی نمی دونم کجا؟گم کردم یا یادم رفته تش؟دارم عذاب می کشم از درد ذهنم!چی بود؟کتاب هبوطم نبود،اونو همین چند روز پیشا دیدم!باید کمدمو بریزم بیرون...ولی نه!اون جا هم نیست!تازه مرتبش کردم!یک جایی علامت زدم،یک جایی قایم کردم یک چیزیو...شاید اصلا هم قایم نکرده باشم،شاید از اول نبوده باشه،از اول یادم رفته،اصلا تا حالا یادم رفته که یادم رفته بوده حالا یادم اومده که یادم رفته!آره؟کی الآن توی اون بارونا تو لویزانه؟اون ماشینی که داره خودشو می کشه بالا از جاده با نور بالا؟چی کار داره جدا؟منم بدم نمی اومد الآن بیرون باشم...شاید نمازم روی خیسی ها قبول تر بود...بلند می شم و پنجره رو باز می کنم،صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس می ریزه توی اتاق!چه شونه اینا؟گیله مرد هم توی بارونا کشته شد،نه؟شهید شد!آره!خدایی ش شهید شد!گیله مرد گیله مرد...خیلی خیس بود اون جای که افتاد وقتی گلوله بهش زد!ناجور بود شاید...مردن زیر بارون خوبه یا بد؟فرشته هه شاید واسه این که زودتر بخواد از زیر بارونا بیاد بیرون جونو زود بگیره و خلاص...من که همیشه دوست داشتم نیزار باشه جایی که می میرم!خیلی بده اگه بمیرم و یادم نیاد این چیزی که یادم نمیاد چی بوده؟!حالا یک بار دیگه کمدمو می ریزم بیرون،ضرری نداره!ولی حالا نه...شاید وقتی می خواستم وسایلمو جمع کنم برای اسباب کشی به خونه ی خودمون...یک بار هم پیش دانشگاهی ناجور شد،جاش خالی شد پیشم...چی بود؟بعید می دونم به کسی گفته باشم که حالا برم ازش بپرسم!اصلا می دونستم چیه که به کسی بگم؟گم کرده م....خیلی جاش خالیه...جای همون چیزی که نمی دونم یا یادم نیست چیه و جاش خیلی خالیه،حتی شاید درد می کنه...
آره،گمش کردم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:50  توسط طهرونی
|
بزرگ ترین لطف الهی همین است.
مختصات قبلی را بی خیال می شود و با صدای صبور و مهربانش می گوید:
"ایرادی ندارد،فکر نکن به خرابکاری های قبلی ت،به فرصت هایی که n بار بهت دادم و نابودشان کردی...مبدا ات را شیفت می دهم به همان جایی که در همین لحظه ایستاده ای....
حالا برو!"
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:38  توسط طهرونی
|
بی خیال.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:1  توسط طهرونی
خوب بود صدای نقاره های حرم،مثل باران که دیروز بارید،این جا هم جاری می شد و...
احتیاجش داریم.بیشتر از همیشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:33  توسط طهرونی
|
شب ها خواب های خونین می بینم،خواب زندان و توطئه و اهانت به مقدسات و حتی خواب شنود با گوشی های nokia! و صبح ها نگران ۱۳ آبان و ۱۶ آذر و یک برادر کشی دیگر از خواب می پرم!کلاس های مدیریت تولیدم که تمام می شود می بینم از شدت حرص و جوشی که برای کارخانه ها و شرکت های ورشکسته ی داخلی و نرخ بیکاری خوردم،هیچی از ناخن هایم باقی نمانده ست!بعضی وقت ها توی مسیر طولانی خانه آن قدر به طرح تحول اقتصادی فکر می کنم که یک هو می فهمم چانه ی مقتعه ام آمده بالای پیشانی م...
کاش می شد بعضی وقت ها،برای استراحت از این همه فکر و دغدغه رفت توی جلد دختران شایسته!توی جلد آن هایی که با صبوری خاصی می توانند کل روز را فقط به لاک زدن ناخن های پا و دستشان بگذرانند یا کل ماه را fashion tv ببینند در جستجوی مدل لباسی که می خواهند برای سفره ی آخر ماه بدوزند....
چه جور است که بعضی دخترها می توانند این قدر شایسته باشند؟
پ.ن:قصدم اصلا تمسخر و توهین نبود.واقعا دوست دارم بدانم چه جوری می شود دیوانه ای مثل من نبود و دختر شایسته ای مثل آن ها بود؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:29  توسط طهرونی
|
دلم حوض می خواهد.یعنی راستش جدیدا احساس می کنم آب لوله کشی زرد است و بو میدهد!.حالا هیچ وقت خانه ی حوض دار هم نداشته ایم ها!مقصرش این سهراب خان سپهری ست!
دلم جیرجیرک هم می خواهد.حرصی می شوم وقتی شب ها باید با صدای چیلر های برج روبرویی خوابم ببرد.
دلم می خواهد صبح زود بلند شوم از باغچه ی نداشته مان ریحان و نعناع بچینم برای صبحانه!نه این که کیک آماده هایی که بوی نگهدارنده می دهند را به جای صبحانه بندازم بالا و د بدو که دیر شد!
دلم می خواهد خانه مان ته یک راه مارپیچ سرسبز و خلوت روستایی باشد و دانشگاهمان ده سفلی و محل کارم هم ده علیا،نه این که از شرق بروم به غرب و از غرب به مرکز و از مرکز به شمال و صبح توی تاریکی هوا بزنم بیرون و شب توی تاریکی هوا برگردم خانه...
تازه دلم خواسته آدم ها هم با هم صادق هم باشند!!!!!!!!!(این هوسم دیگر خود نوبر است!والا سهراب هم اگر بود این قدر پر توقع نمی بود!)
باز رفتم تو حس!از دست این سهراب چه باید کرد؟خوب شد حالا نیست وگرنه با شعرهای جدیدش در وصف این روزهای مدرن و تند و دود آلود تهران،نمی گذاشت یک لحظه آب خوش از گلویمان پایین برود بس که حالی به حالیمان می کرد!
خدا بیامرزدش که خوب وقتی رفت!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:32  توسط طهرونی
|
وقتی خودت حقوق بگیر شوی...
یعنی مثل همه ی حقوق بگیر های این مملکت،از 23 ماه به بعد را معکوس بشماری،یعنی ساقه طلایی خیلی هم خوشمزه ست ،یعنی چه دلیل دارد آدم وسط روز ایستک هوس کند!یعنی از سکه های 25 ای و 50 ای توی کشوی جاکفشی ساده نگذری!یعنی اتوبوس بلیطی خیلی ها هم بد نیست!یعنی عابر بانک ها به کارتت حساس شوند آن قدر که بکشی و دربیاوری که ریخته اند حقوق را یا نه،یعنی هر هزار تومان برابر 40 دقیقه کار نفس گیر و ذهن بر است،پس هزار تومانی مهم است!یعنی می فهمی که پدر و مادرت زندگی حاضر آماده ات را ساده نساخته اند،یعنی مغرورانه این جمله را برای اطرافیانت تکرار کنی:"بگذار آخر ماه بشه،دستم باز می شه اون وقت!"یعنی از یک لیپتون سه تا چایی می شود کشید بیرون(البته به شرطی که بوفه ی دانشگاه امکان نگهداری لیپتون خیس خورده را داشته باشد!)،یعنی لذت این که هر چیزی می خواهی همان لحظه نتوانی بخری!یک ماه از جلوی مغازه رد شی و مثل فیلم بچه های آسمان هی توی ویترین را چک کنی که نبرند چیزی که می خواهی آخر ماه به عنوان جایزه برای خودت بخری....
و خلاصه یعنی خیلی چیزها!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:1  توسط طهرونی
|
یعنی دو ماه کامله که خلاصی ندارم از این فکر:
"بلور کریستال در جهاز دقیقا به چه دردی می خورد؟"
هرچی هم فکر می کنم بیشتر به بن بست می رسم!بابا لیوان های به این خوشگلی و مدرنی اومده آدم نگاه می کنه حظ می کنه!چیه آخه این کریستال!
از دوستان عزیز خواهش می شه اگه اطلاعاتی در زمینه ی فواید این شی مزخرف و بلا استفاده دارن در اختیار من قرار بدن که حداقل بی عذاب وجدان این همه پول بدم!
پ.ن:اول بابام( قربونش برم) گفت نخریم!بخریم که چی؟این همه پول فقط واسه این که مردم بیان تو بوفه ببینن؟پولشو می دم خودتون باهاش برین مسافرت!خیلی خوشحال رفتیم به مامان هم گفتیم پیشنهاد رو!کبود شد و نزدیک بود من و بابا رو با هم قورت بده:
-کریستال نخریم؟مگه می شه؟!!!!
پ.ن:مامان خودش هم این کاره نیست ولی بر حسب شرایط...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:52  توسط طهرونی
|
اگه یه زمانی (که اگه با همین روند پیش بریم نزدیکه)،ما مستعمره ی رسمی جمهوری خلق چین بشیم،
حاضرم برم اون پارچه گلگلی هایی که "مادر" و "مامان بزرگ" توی صندوقچه هاشون از انواع سفر های زیارتی برام آورده بودن و گذاشتن کنار (بلکه یه روزی نسبت به استفاده شون متحول بشم)،بردارم و بدم با مزد ده برابر خیاط بدوزه ولی تن عزیزمو توی این آشغال چینی های موجود در بازار نکنم!
مرگ بر چین!
پ.ن:این به معنای نفی مرگ بر اسرائیل نیست!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:28  توسط طهرونی
|
صبح آن قدر خمار از خواب بلند شده بودم که مجبور شدم برای رفع خماری ۴ تا چایی توی دفتر مدرسه بدم بالا و نیم ساعت بعد در پی تبعات ۴ لیوان چایی دنبال یک دستشویی نزدیک می گشتم.چون نمی تونستم از پله ها برم بالا رفتم پایین سمت نهارخوری!سر راه از یکی دوتا مستخدم پرسیدم پایین دستشویی هست؟گفتن نه!یا حیاط یا بالا.حالا با اون وضعیت بغرنج ماجراجویی م گرفته بود!بی توجه به حرفشان رفتم پایین سمت روشویی کنار نهارخوری.۶۰ بار رفته بودم اون روشویی و می دانستم توالتی در کار نیست ولی مرض است دیگر!انگار باز امیدوار بودم یک غول چراغ بیاید آن جا برایم دستشویی بسازد!واقعا داشتم می مردم،در روشویی را باز کردم و یک بار دیگر دیدم که نه نور ظهور غول چراغ در کار است نه توالت.همین جور که داشتم به خودم فحش می دادم در را بستم و اومدم بالا.مثل یک روانی بیمار متوهم دوباره ویرم گرفت برم یک بار دیگر هم چک کنم روشویی را(البته علت دیگرش سرگردانی ناشی از فشار زیاد هم بود).گفته بودند در قصه ها که علاءالدین سه بار آرزو کرد و بعد غول چراغ ظاهر شد....
همین جور که داشتم با صدای بلند فحش های اساسی و آبدار به خودم می دادم و پهلومو با دست گرفته بودم یکی از مستخدم ها که تابحال ندیده بودمش(احتمالا یا مال دبستان بود یا دبیرستان)،جلوی چشمم ظاهر شد.
-چی شده خانم؟حالت خوبه؟
-ببخشید شما می دونین اون پایین دستشویی هست یا نه؟
-والا بودن که هست ولی...
-خانوم بگین کجاس،دفعه های بعدی میرم همون دستشویی معلم ها!
-در روشویی رو که باز میکنی،خب؟پشت در یک دریه،اونو هم باز کنی می رسی به توالت ها!
مکثی کرد و مثل کسانی که می خواهند مهم ترین راز زندگی شان را با کسی درمیان بگذارند،نگاهی به اطرافش انداخت که مطمئن شود کسی اطرافمان نیست:
-فقط خانم چراغش رو روشن نکنین!
بی معطلی خودم را رساندم به روشویی درش را باز کردم و در تاریکی دنبال دستگیره ی در ثانویه گشتم،خانوم خدمه نگفته بود برق روشویی را هم روشن نکن اما راستش من خودم ترسیدم!ترسیدم برق را که روشن کنم و غول چراغ هنوز وقت نکرده باشد خودش را غیب کند،بیشتر ترسم از غافلگیری اون بود،نه خودم!ترسیدم برق را روشن کنم و ببینمش در حالی که دارد اشک شوق میریزد که بعد این همه سال یکی یادی ازش کرده ست و اون هم خواسته اش راهمان بار دوم برآورده کرده ست و نه یکی،نه دوتا،۵ تا توالت تمیز پشت سر هم ردیف کرده ست.ترسیدم که خیلی بترسد وقتی ببیندم،بترسد که باورش نکنم،بترسد که جیغ بزنم و همه بریزند توی روشویی و مجبور شود توالت ها را غیب کند،بترسد که من زل بزنم توی صورتش و برای رفع توهم بگویم تو واقعی نیستی...
صدای ضربان قلبم را میشنیدم،خوشحال بودم از کشف یک جای جدید توی مدرسه!جایی که مطمئن بودم همه بلدش نیستند،از اینکه جایی راپیدا کرده بودم که باید برقش را خاموش نگه می داشتم تا لو نرود،جایی که فقط در مواقعی خاص ظاهر می شد برای آدم هایی که دیشبش دیر خوابیده بودند و صبح برای رفع خماری ۴ لیوان چایی داده بودند بالا....
وقتی آمدم در توالت را ببندم سرم پایین بود،دوست نداشتم نگاهم توی تاریکی گره بخورد با نگاه غول که اشکش لب مشکش بود و داشت فکر می کرد که چرا این روزها هیچ کس جدی ش نمی گیرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:31  توسط طهرونی
|
دیروز عصر بعد کلاس رفته بودم مسجد دانشگاه.تکیه داده بودم به یکی از ستون های مسجد و داشتم این ورودی جدیدها را نگاه می کردم!
فکر کردم ما شدیم ۸۴ ای و ۸۴ ای حالا یعنی ۸۰ ای زمان ما!اوووووووووووه!چه زیاد،سال پنجمی شدیم در چشم ۸ ای ها و لابد فکر می کنند ما چقدر بزرگیم الآن!فکر می کنند خیلی باید رشد کنند و خفن شوند و خیلی چیزها را باید رد کنند تا برسند به جایگاه ما که حالا فسیل های دانشگاه تهرانیم به عبارتی...
چمیدانند که ما ۸۴ ایها هم یک روز ۸۴ ای بودیم!یعنی همین ۴ هشتاد و چهار ما را مثل همین ۸ هشتاد و هشتی ها تلفظ می کردند که معلوم شود که اینها ورودی اند!چمیدانند که خودشان هم ۱۲ ماه دیگر که معلوم نیست با چه سرعتی بگذرد می شوند سال دومی و می توانند روز اول مهر بایستند کنار کلاس های ورودی ها و ۹ هشتاد و نه را هم با همان لحن ۸ حالای خودشان بگویند.۲۴ ماه دیگر که معلوم نیست با چه سرعتی بگذرد حتی می توانند بایستند کنار در ورودی و سیگار بکشند و همراه با ۸۹ ایها بگویند "۹۰ ایها"!سال ۹۱ که معلوم نیست با چه سرعتی بگذرد،یکیشان می شود مسئول اردو پیش دانشگاهی و رگه هایی از ناباوری به سراغش می آید که انگار همین دیروز بود که ۵ ای ها و ۶ ای ها و ۷ ای ها،آورده بودنمان اردو...
و سال ۹۲ که خیلی هم دور نیست در جایگاه ۸۴ ایهای حالا می ایستند و می فهمند که سال پنجمی شدن،آن قدرها هم که در سال۸۸ فکرش را می کردند، سخت نیست ...به همین سادگیست،به همین بیمزگی!
به همین سادگی و بیمزگی که ما شدیم جای ۸۰ ایها و غول های زمان خودمان که به خواب هم نمیدیدیم به همین زودی بیاییم جایشان!
پ.ن:و هی تمر مر السحاب...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:45  توسط طهرونی
|
بابا "کیهان" خریده بود،کف بر شدیم!
قبل این که دهانمان باز شود توضیح داد:
"این نون سنگک ها لای "اعتماد" جا نمی شد،گفتم تا می رسم خونه خشک نشه نعمت خدا..."
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:34  توسط طهرونی
|
دامن کشان ساقی میخواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد،
بر جام می از شرنگ دوری بر غم مهجوری چون شراب نابی می بریزد،
دارم قلبی لرزان ز رهش،دیده شد نگران ،
ساقی میخواران از کنار یاران...
و دست من که دوباره می زند اول آهنگ.و همه ش فکر می کنم بلکه کشف کنم چی دارد این آهنگ که این طور سحرم کرده ست و معتاد....
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:15  توسط طهرونی
|
کمی happy endخواندن هم بد نیست.
بی خیال روشنفکری و ادبیات فوق واقعی امروز که آدم را بیشتر دچار کمبود باور می کند!
مثل همین "جین ایر" خودمان!حالا اگر این بدبخت و "آقای راچستر" می افتادند دست نویسندگان امروزی معلوم نبود چه بلایی سرشان می آوردند!قانون پدر راچستر را درمی آورد و جین هم ازش بدش می آمد و البته با اون یارو پسر دایی سنت جان اش هم ازدواج نمی کرد و می ماند رو هوا!تا آخر عمر با خوبی و خوشی همه می ماندند رو هوا!حالا که چی؟
خودمانیم ها!این happy end نشدن داستان های امروزی هم دارد لوث می شود!هرچند که واقعیت تر است ولی...
نمی دانم!درست است که دل خوش کنک های الکی و آبکی هم آفتند ولی اصلا مگر اسم قصه "قصه " نیست؟
پ.ن:من جین ایر را تازه خواندم.همین امروز.جالب بود و دور از توقعم،این همه پایان خوش...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:57  توسط طهرونی
|
دور باد دور دیدن آرزوهایم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:54  توسط طهرونی
|
عجیب است که همه ی خواب ها یک روز تعبیر می شوند،دیر یا زود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:15  توسط طهرونی
|
دلم می خواد برم یه جا و بلند بلند فحش بدم و اخ و تف بندازم.دلم می خواد تو ترافیک همت از روی همه ی ماشین ها بپرم و از همشون هم زودتر برسم،وسط راه هم پام اشتباهی بره توی یکی از این ماشینا که سقف باز داره و همه جیغ بزنن! دلم می خواد یکی بخوابونم زیر گوش این همکار ماستم.دلم می خواد با یه عده دوستام جمع شیم و بریم یه جای تاریک و سوت و کور(شبیه کویر)فرهاد بخونیم.دلم می خواد مولوی رو از قبر بکشم بیرون تا یکی از اون شعرهای موزونش رو با صدای خودش بخونه تا بچرخم و بچرخم با آهنگش!دلم می خواد به یه پراید بی صاحاب لگد بزنم و قر شدنش رو به چشم خودم ببینم.دلم می خواد یه پایه پیدا کنم بریم کله پاچه ای و با صدای بلند آب کله پاچه رو هورت بکشیم.دلم می خواد برم یه مغازه،از اینا که آشغال چینی می فروشن و بگم آقا این چند؟بعد که قیمتو گفت بگم غلط کردی!خوردی!دوست دارم یه بسته چیپس بخرم که چیپس های محکمی داشته باشه،نه از اینا که تا می رن تو دهن خورد می شن و خرچ خرچش رو زیر دندونام عشق کنم .دلم می خواد دست کنم توی یک سطل رنگ زرد خوشبو و با دستهای رنگی بیفتم دنبال آدما که رنگی شون کنم و غش غش بخندم.دلم می خواد به این پسر های دانشکده مدیریت بگم گوساله.دلم می خواد از یه سرازیری چمن کاری شده قل بخورم بیام پایین و خرکیف شم.دلم می خواد با موتور برم تو یه جاده ای که خیلی توش باد بیاد و تا آخر جاده هه گاز بدم.دلم می خواد...
پ.ن:خدایا،انرژی می دی راه تخلیه ش هم بده!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:50  توسط طهرونی
|
در ۶۲۴ روزی که بر ما ۲تا گذشته،دیروز اولین روزی بود که صداتو نشنیدم!
امیدوارم دیگه پیش نیاد و تو اون "تلو" یه تلفن پیدا شه ...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:55  توسط طهرونی
کاش این بیفتد از سر شنبه ها که همه می خواهند از همین شنبه شروع کنند!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:24  توسط طهرونی
|